جایی که بشه نوشت صرفاً :)

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست.

دوشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۴، ۱۰:۰۹ ب.ظ

دو روز پشت سر هم ببینمت؟ معجزه؟

کی عاشقت شده؟! :]

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی؟

بیمار خنده‌های تو ام.

پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۵۴ ب.ظ

-مفرح است؟

-خوب می‌خندی٬ آدم خنده‌ش میاد.

:)

و تو در میان جانی.

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۵ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

:)

يكشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۳ ب.ظ

فهیمه خستشه از تظاهر کردن. از این که می‌آین غراتونو بهش می‌زنین، حال بدیاتونو بهش می‌گین و اون فقط همش باید بگه آخه چرا؟ چی شده؟ درست می شه .. اشکال نداره.. مسئله مهمی نیست... خوب باش... کوفت .. زهر مار ..

حال بدیاتونو ببرید پیش یکی که مطمئن باشید حال خودش خوبه. :‌)

بمیرم برای حال دل همه‌ی اون حال بدایی که روی لبشون لبخنده..

داشتم می‌رفتم خوابگاه٬ و خیلی خوابم می‌اومد. توی راه یه حسی بهم گفت بشین روی نیمکت جلوی مرکزی. و نشستم. نشستم منتظر تا تو بیای. آدما رو نگاه کردم تا تو بیای. آدما می‌اومدن و می‌رفتن ولی تو نیومدی. تو حتی رد نشدی. تو حتی از دور دیده نشدی. تو حتی حس نشدی. منتظر بمونم ؟ تا کِی؟ تو فقط بهم بگو که من بدونم باید منتظر بمونم٬ اون موقع تا آخر عمر منتظر می‌مونم... :‌)

همه‌ی حال بدیای تظاهر کردنام تلنبار شده روی هم. می‌خوام برم با یکی دعوا کنم٬ سرش داد بزنم٬ بعد براش از همه‌ی دلخوریا و دلتنگیا و دل‌گرفتگیا بگم و بعد یه دل ســــیر گریه کنم. :‌) آخ آخ که چقدر دلم یه گریه‌ی بلند با هق‌هق می‌خواد.

واسه‌ی ناهار توی سلف به خانومه می‌گم استامبولی با لوبیا پلو چه فرقی داره؟ و می‌گه اون یکی لوبیا داره٬ اون یکی سیب‌زمینی. می‌گم «استامبولی. مرسی :‌)»

آقاهه راننده سرویس مهربون بود٬ موقع پیاده شدن بهش می‌گم «خیلی ممنون آقا. خدافظ. :‌)»

دختره توی سرویس شلوار سقیدمو لگد می‌کنه و بهش می‌گم «اشکال نداره :‌)»

دختره مسئول غذا واسم قرمه‌سیزی می‌ریزه٬ خییلی مهربونه٬ بهش می‌گم «مرســـی٬ دستت درد نکنه :‌) ^_^»

حالم شده همون :‌) ِ عن که ازش بدمون می‌آد. ولی همینه حالم. :‌)