یه چیزایی هست؛ که نمیدونی.
شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۲۹ ق.ظ
سلام مخاطب جان. ساعت پنج صبحه و دارم برات مینویسم. مخاطبجان عادلانهس شما یه دقیقه از ذهن من بیرون نمیری؟ عادلانهس که من خوابتو میبینم و بعد بیدار میشم و از شدت سردرد شیش ساعت تمام تکون نمیخورم از جام؟ عادلانهس که خوابهام هم خوشحالکننده نیست؟ مخاطب جان شما چه میدونی این مدت به من چی گذشت. مخاطب جان تا حالا دختر بودی؟ تا حالا توی شهر کوچیک زندگی کردی؟ تا حالا شده هر ثانیه به این نتیجه برسی که هیشکیو نداری؟ مخاطب جان دلم میخواد بشینم برات از همهی نگرانیها٬ از همهی غصهها٬ از همهی تنهاییام برات بگم. تا خالیِ خالی بشم و هیچی دیگه توی دلم نباشه. هیچی دیگه مغزمو درگیر نکنه. مخاطب جان میشه خسته نشی؟ میشه قضاوت نکنی در موردم؟ میشه منو دوست داشته باشی؟ میشه بهم بگی نگران نباش همه چی درست میشه؟ میشه اشتباهامو بهم یادآوری نکنی؟ میشه یه سری چیزایی که خودم میدونم رو صد باره بهم نگی؟ میشه بهم دستور ندی؟ میشه واقعاً دوستم داشته باشی؟ با همهی بدیام..؟ مخاطب جان موقع حرف زدن باهات هایپر میشم٬ نمیفهمم چی میگم اگه گفتم بهت من خوبم تو بد٬ از خریتم بود. من فهمیدم ناراحت شدی٬ معذرتخواهی هم که کردم. میشه انقدر جرات داشته باشم که بهت پیام بدم و بگم غلط کردم! بیا و این دفعه زودتر پیام بده٬ عصر پیام بده که بعد یه ذره حرف زدن نگی خستته و میری که بخوابی مومن. بعد من بگم مخاطب جان از خودت بگو٬ این تابستون چیکار کردی؟ گرما اذیت نکرد؟ بیماری اذیت نکرد؟ خانواده خوبن؟ سر کار میرفتی؟ تو هم خسته شدی؟ تو هم دلت تنگ میشه؟ ناامیدت کردم؟ بددهن ام؟ بیادبم؟ آی نو. من اون د وان نیستم. اون روزه که از نیکو صفت برمیگشتیم با ف و الف و من میگفتم آخه اونجا رو ول میکنه بیاد فنی؟ آخه؟ مخاطب جان الان که اینا رو دارم مینویسم خیلی ترسیدهم. میترسم. میترسم از اینکه تمام چیزایی که توی ذهنم میساختم واقعی بشه و اون موقع چیکار کنم؟ میتونم از پسش بربیام؟ البته که نمیتونم من خیلی بچه و خنگ و لوسم. من که این همه همیشه شعار میدادم منطقی باشیم منطقی باشیم خودم چجوری میخوام منطقی پیش ببرمش؟ وای که چقدر شعار دادن راحتتره. مخاطبجان یو هو نو آیدیا چقدر داره سخت میگذره این روزهای تابستون. دارم افسردگیو توی وجودم حس میکنم و همچنین فکر میکنم این حس غم و افسردگیای که توی وجودم نشسته٬ این پوستهای دور خودم درست کردم به این راحتیا دیگه از بین نمیره. چقدر دلم میخواست یه چیزی شبیه امید توی دلم داشتم لااقل. یه امید٬ یه هدف٬ یه آرزو یا هر چی... مخاطب جان دلمان تنگ شده بیشک هر چند همیشه شعار میدادم من از اون نوع دلتنگ بشو نیستم ولی خب گاهی وقتا آدم دلش تنگ میشه. خیلی غر زدم؟ میدونی که آدم غرغروییام. کن وی بی بست فرندز؟ :) حالم عجیبه امشب. دلم میخواد حرف بزنم برات و گوش کنی و هیچی نگی و برام حرف بزنی و گوش کنم و حظ کنم و هیچی نگم. کن آی هاگ یو حداقل؟ و من خیلی میترسم. اگه الف کار خودشو بکنه چی؟ همیشه گند میزنه٬ همیشه آبرو میبره. اگه شک داشته باشم چی؟ اگه شک کنی چی؟ اگه به جایی نرسه چی؟ اگه شک کنم چی؟ مخاطب جان ببخشید سرتو درد میآرم با حرفایی که قراره هیچ وقت نشنوی. :) قربان شما. :)
- ۹۴/۰۵/۲۴