چیزای منفی رو از زندگیمون دور کنیم. (یا نکنیم زشته؟)
شک کردهم به دوستیای دبیرستان. به این فکر میکنم که اگه توی دانشگاه باهاشون همکلاسی بودم هم به عنوان دوست انتخابشون میکردم؟ بعضیاشون قطعاً نه٬ بعضیاشون آره و با بقیه هم اوکی بودم ولی دوست صمیمی نه. خیلی روی اعصابمن تازگیا (البته میشه گفت رو اعصابمه٬ چون بیشتر به خاطر اونه.). شک کردهم به دوستیای دبیرستان. به اینکه صرفاً ما به خاطر اینکه مجبور بودیم توی یه کلاس باشیم با هم دوست شدیم و ویژگی مشترک دیگهای نداشتیم. و اگر خارج از محیط مدرسه٬ توی دانشگاه٬ کلاس٬ استخر یا هر جای دیگهای میدیدمشون ازش بدم میاومد چه برسه که باهاش دوست باشم.
تحمل حرف زدنش توی گروه و اینکه نمیتونم بهش بگم خفه شو یا آدم شو و نمیتونم لیو هم بدم سخته.
دلم میخواد هر چه سریعتر تابستون تموم بشه٬ پاشیم بریم تهران برای خودمون زندگی کنیم. این محدودیتا دست از سرمون برداره. دلم عجیب تنگه واسه تهران. من همهی اون روزایی که تهرانم رو میخوام. با این که اکثراً روزای اونجا هم عادی میگذرن ولی من تکتک روزاشون رو دوست دارم حتی روزایی که زود از دانشگاه میام و میپرم روی تخت و میخوابم تا از غصه نمیرم.
من از این شهر لعنتی متنفرم.
- ۹۴/۰۵/۱۵