فهیمه خستشه از تظاهر کردن. از این که میآین غراتونو بهش میزنین، حال بدیاتونو بهش میگین و اون فقط همش باید بگه آخه چرا؟ چی شده؟ درست می شه .. اشکال نداره.. مسئله مهمی نیست... خوب باش... کوفت .. زهر مار ..
حال بدیاتونو ببرید پیش یکی که مطمئن باشید حال خودش خوبه. :)
بمیرم برای حال دل همهی اون حال بدایی که روی لبشون لبخنده..
داشتم میرفتم خوابگاه٬ و خیلی خوابم میاومد. توی راه یه حسی بهم گفت بشین روی نیمکت جلوی مرکزی. و نشستم. نشستم منتظر تا تو بیای. آدما رو نگاه کردم تا تو بیای. آدما میاومدن و میرفتن ولی تو نیومدی. تو حتی رد نشدی. تو حتی از دور دیده نشدی. تو حتی حس نشدی. منتظر بمونم ؟ تا کِی؟ تو فقط بهم بگو که من بدونم باید منتظر بمونم٬ اون موقع تا آخر عمر منتظر میمونم... :)
همهی حال بدیای تظاهر کردنام تلنبار شده روی هم. میخوام برم با یکی دعوا کنم٬ سرش داد بزنم٬ بعد براش از همهی دلخوریا و دلتنگیا و دلگرفتگیا بگم و بعد یه دل ســــیر گریه کنم. :) آخ آخ که چقدر دلم یه گریهی بلند با هقهق میخواد.
واسهی ناهار توی سلف به خانومه میگم استامبولی با لوبیا پلو چه فرقی داره؟ و میگه اون یکی لوبیا داره٬ اون یکی سیبزمینی. میگم «استامبولی. مرسی :)»
آقاهه راننده سرویس مهربون بود٬ موقع پیاده شدن بهش میگم «خیلی ممنون آقا. خدافظ. :)»
دختره توی سرویس شلوار سقیدمو لگد میکنه و بهش میگم «اشکال نداره :)»
دختره مسئول غذا واسم قرمهسیزی میریزه٬ خییلی مهربونه٬ بهش میگم «مرســـی٬ دستت درد نکنه :) ^_^»
حالم شده همون :) ِ عن که ازش بدمون میآد. ولی همینه حالم. :)
حالا هزاران دلیل و مشکل شخصی و خانوادگی به کنار٬ واقعاً فکر کردی تحمل داشتم که بیام و ببینم با فلانی و فلانیها میرقصی و خوش و بش میکنی و لاس میزنی؟
شنبه؛ روبهروی خونهی جدید تهران از ماشین پیاده میشیم. تا بابا ماشینو ببره توی پارکینگ یه نگاه به مامان میکنم و میپرسم موهاتو رنگ نکردی هنوز که :) همه جلو موهات سفید و سیاه شده. و چقدر موهای سفیدش بیشتر شده بود. میگه از بس این یه هفته صبح تا شب گریه کردم٬ پای چشمو نگا. فکر نکنم برا عروسی هم رنگ کنمشون :) و چروکای زیر چششو نگاه میکنم. یه لبخند تحویلش میدم فقط. چی بگم آخه؟ میریم خونه رو تمیزکاری میکنیم. خوشحالم لااقل برای چند ساعت ممکنه فکر نکنه و غصه نخوره. :)
جمعه داشتم به سیاوش میگفتم توی یه سال اخیر دو بار شدید گریه کردم٬ یکی مهر پارسال که تازه اومده بودم تهران و بعد یهو بیاتاق شدم و از یه طرف تحمل فشار دیدن اونا.. و زنگ زدم فائزه و اشکان و یه دل سیر گریه کردم؛ یکی هم فروردین امسال سر قضیهی حامد. و اگه به قرار شیش ماه یه بار باشه الانا دیگه نوبتشه و خندیدم. همون شب ... :) گریه کردم یکم. بعد اسمشو دیدم توی سایتای خبری و لست سین تلگرامشو چک کردم و دیگه نتونستم تحمل کنم... هم اتاقیم خواب بود٬ رفتم توی راه رو رو به روی پنجرهای که رو به بیرونی زااار زدم. بهت فحش میدادم و زار میزدم.
هیچ وقت انقدر غصهدار نبودهام.
این وسط به من اصرار میکنن پاشو بیا تولد حامد :) با این اوضاع من پاشم برم تولد؟ :)
مامان؛ چجوری انقدر تحملت زیاده؟!
هیچ وقت همچین فکری میکردی؟
فحشیه که نثار شما دوستانی میشه که از این به بعد پیام میدید و گروهها و چتارو بالا میآرید. عوضیا بذارید اون کانورسیشن بالا بمونه خب. ^_^
دلمون تنگه.
تو بیا. مگه نگفتی سر میزنی؟ تابستون کش میآد تا میتونه. خیلی تنگه. با اینکه
حتا پاییزم نیست. من دیوونهم؛ درست! اما من نکردم. نفهمیدم چی شد بهخدا. خیلی
فکر میکنیم مگه ما چیکار کردیم که میگن دیوونهس. قیافهمون شبیه پدرزن ونگوک
شده: دستان زیر چانه، با کلاه، نگاه غمآلود. بیا گلخونه کن، ایام سرده وسط اینهمه
تابستون قلبالاسد. یادمون رفته دیگه اون هایوُهوی و نعرهی مستانهمون. چند
وقتیه دیگه کسی دندونامون رُ ندیده. قدیما بیشاز این اندیشهی عشاق میکردی. چند
وقتیه خسیس شدی. یههو شدی. رفتی دیگه سر نزدی. انگار یادت ما رُ رفته باشه. ما
اما هنوزم از یادت کم نکردیم. نباش خسیس، تو بیا. من دیوونهم؛ درست. ولی مگه
تواَم دیوونه نبودی؟ مگه همیشه سر نمیزدی؟ ما هنوزم خیالمون جمعه، آخه قرارمون
همینه. میزنه بارونا عاقبت. نگرانی اینهمه نیمروز ِ تفته میگذره. امید داریم.
گیریم ته دلمون گاهی یهذره هول میکنیم: نکنه بهعمرمون قد نده. هی میخوایم
بگیم: بابا نکن هدر، تو بیا. آخرش که میآی، حتا روزی که ما دیگه نباشیم. خب حالا
زودتر بیا. نگا، بهخدا شاید دیگه هرگز چیزی نسرودیما. دیروقتیه نشستیم منتظر
اومدنات. بیم است کو یههو دیگه برنخیزد از رخوت بدن. بیا او را صدا بزن. واسه
ما زشته اینهمه لابهالتماس. جلو دیوونهها کلی پُز دادیم. گفتیم میآی. زمین نمیندازیمون.
دیروقتیه موندیم روو زمین. کجا پیدات کنیم؟ یهبارم تو بیا، بیکه ما بگردیم. جان
ما ممکنه درفزاید، اما از حسن شما کم نمیشه. باشه، بگو من دیوونهم. اصن کی خواست
عادی باشه؟ هیچوقت. حیفه آخه اینهمه دور. کی گفته دور؟ تنگه دلمون. تو بیا. چشممون
چند وقتیه به دره؛ اگه بدونی.
کپی شده از اینجا.
شک کردهم به دوستیای دبیرستان. به این فکر میکنم که اگه توی دانشگاه باهاشون همکلاسی بودم هم به عنوان دوست انتخابشون میکردم؟ بعضیاشون قطعاً نه٬ بعضیاشون آره و با بقیه هم اوکی بودم ولی دوست صمیمی نه. خیلی روی اعصابمن تازگیا (البته میشه گفت رو اعصابمه٬ چون بیشتر به خاطر اونه.). شک کردهم به دوستیای دبیرستان. به اینکه صرفاً ما به خاطر اینکه مجبور بودیم توی یه کلاس باشیم با هم دوست شدیم و ویژگی مشترک دیگهای نداشتیم. و اگر خارج از محیط مدرسه٬ توی دانشگاه٬ کلاس٬ استخر یا هر جای دیگهای میدیدمشون ازش بدم میاومد چه برسه که باهاش دوست باشم.
تحمل حرف زدنش توی گروه و اینکه نمیتونم بهش بگم خفه شو یا آدم شو و نمیتونم لیو هم بدم سخته.
دلم میخواد هر چه سریعتر تابستون تموم بشه٬ پاشیم بریم تهران برای خودمون زندگی کنیم. این محدودیتا دست از سرمون برداره. دلم عجیب تنگه واسه تهران. من همهی اون روزایی که تهرانم رو میخوام. با این که اکثراً روزای اونجا هم عادی میگذرن ولی من تکتک روزاشون رو دوست دارم حتی روزایی که زود از دانشگاه میام و میپرم روی تخت و میخوابم تا از غصه نمیرم.
من از این شهر لعنتی متنفرم.