جایی که بشه نوشت صرفاً :)

و تو در میان جانی.

چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۵ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

:)

يكشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۳ ب.ظ

فهیمه خستشه از تظاهر کردن. از این که می‌آین غراتونو بهش می‌زنین، حال بدیاتونو بهش می‌گین و اون فقط همش باید بگه آخه چرا؟ چی شده؟ درست می شه .. اشکال نداره.. مسئله مهمی نیست... خوب باش... کوفت .. زهر مار ..

حال بدیاتونو ببرید پیش یکی که مطمئن باشید حال خودش خوبه. :‌)

بمیرم برای حال دل همه‌ی اون حال بدایی که روی لبشون لبخنده..

داشتم می‌رفتم خوابگاه٬ و خیلی خوابم می‌اومد. توی راه یه حسی بهم گفت بشین روی نیمکت جلوی مرکزی. و نشستم. نشستم منتظر تا تو بیای. آدما رو نگاه کردم تا تو بیای. آدما می‌اومدن و می‌رفتن ولی تو نیومدی. تو حتی رد نشدی. تو حتی از دور دیده نشدی. تو حتی حس نشدی. منتظر بمونم ؟ تا کِی؟ تو فقط بهم بگو که من بدونم باید منتظر بمونم٬ اون موقع تا آخر عمر منتظر می‌مونم... :‌)

همه‌ی حال بدیای تظاهر کردنام تلنبار شده روی هم. می‌خوام برم با یکی دعوا کنم٬ سرش داد بزنم٬ بعد براش از همه‌ی دلخوریا و دلتنگیا و دل‌گرفتگیا بگم و بعد یه دل ســــیر گریه کنم. :‌) آخ آخ که چقدر دلم یه گریه‌ی بلند با هق‌هق می‌خواد.

واسه‌ی ناهار توی سلف به خانومه می‌گم استامبولی با لوبیا پلو چه فرقی داره؟ و می‌گه اون یکی لوبیا داره٬ اون یکی سیب‌زمینی. می‌گم «استامبولی. مرسی :‌)»

آقاهه راننده سرویس مهربون بود٬ موقع پیاده شدن بهش می‌گم «خیلی ممنون آقا. خدافظ. :‌)»

دختره توی سرویس شلوار سقیدمو لگد می‌کنه و بهش می‌گم «اشکال نداره :‌)»

دختره مسئول غذا واسم قرمه‌سیزی می‌ریزه٬ خییلی مهربونه٬ بهش می‌گم «مرســـی٬ دستت درد نکنه :‌) ^_^»

حالم شده همون :‌) ِ عن که ازش بدمون می‌آد. ولی همینه حالم. :‌)

تولدت

سه شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۵۶ ب.ظ

حالا هزاران دلیل و مشکل شخصی و خانوادگی به کنار٬ واقعاً فکر کردی تحمل داشتم که بیام و ببینم با فلانی و فلانی‌ها می‌رقصی و خوش و بش می‌کنی و لاس می‌زنی؟

بدترین آدم زندگیمی بی شک!

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۰۴ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سخت‌ترین دوران خانواده

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۵۶ ق.ظ

شنبه؛ روبه‌روی خونه‌ی جدید تهران از ماشین پیاده می‌شیم. تا بابا ماشینو ببره توی پارکینگ یه نگاه به مامان می‌کنم و می‌پرسم موهاتو رنگ نکردی هنوز که :) همه جلو موهات سفید و سیاه شده. و چقدر موهای سفیدش بیشتر شده بود. می‌گه از بس این یه هفته صبح تا شب گریه کردم٬ پای چشمو نگا. فکر نکنم برا عروسی هم رنگ کنمشون :) و چروکای زیر چششو نگاه می‌کنم. یه لبخند تحویلش می‌دم فقط. چی بگم آخه؟ می‌ریم خونه رو تمیزکاری می‌کنیم. خوش‌حالم لااقل برای چند ساعت ممکنه فکر نکنه و غصه نخوره. :)

جمعه داشتم به سیاوش می‌گفتم توی یه سال اخیر دو بار شدید گریه کردم٬ یکی مهر پارسال که تازه اومده بودم تهران و بعد یهو بی‌اتاق شدم و از یه طرف تحمل فشار دیدن اونا.. و زنگ زدم فائزه و اشکان و یه دل سیر گریه کردم؛ یکی هم فروردین امسال سر قضیه‌ی حامد. و اگه به قرار شیش ماه یه بار باشه الانا دیگه نوبتشه و خندیدم. همون شب ... :) گریه کردم یکم. بعد اسمشو دیدم توی سایتای خبری و لست سین تلگرامشو چک کردم و دیگه نتونستم تحمل کنم... هم اتاقیم خواب بود٬ رفتم توی راه رو رو به روی پنجره‌ای که رو به بیرونی زااار زدم. بهت فحش می‌دادم و زار می‌زدم.

هیچ وقت انقدر غصه‌دار نبوده‌ام.

این وسط به من اصرار می‌کنن پاشو بیا تولد حامد :) با این اوضاع من پاشم برم تولد؟ :)

مامان؛ چجوری انقدر تحملت زیاده؟!

هیچ وقت هم‌چین فکری می‌کردی؟

یه چیزایی هست؛ که نمی‌دونی.

شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۲۹ ق.ظ
سلام مخاطب جان. ساعت پنج صبحه و دارم برات می‌نویسم. مخاطب‌جان عادلانه‌س شما یه دقیقه از ذهن من بیرون نمی‌ری؟ عادلانه‌س که من خوابتو می‌بینم و بعد بیدار می‌شم و از شدت سردرد شیش ساعت تمام تکون نمی‌خورم از جام؟ عادلانه‌س که خواب‌هام هم خوش‌حال‌کننده نیست؟ مخاطب جان شما چه می‌دونی این مدت به من چی گذشت. مخاطب جان تا حالا دختر بودی؟ تا حالا توی شهر کوچیک زندگی کردی؟ تا حالا شده هر ثانیه به این نتیجه برسی که هیشکیو نداری؟ مخاطب جان دلم می‌خواد بشینم برات از همه‌ی نگرانی‌ها٬ از همه‌ی غصه‌ها٬ از همه‌ی تنهاییام برات بگم. تا خالیِ خالی بشم و هیچی دیگه توی دلم نباشه. هیچی دیگه مغزمو درگیر نکنه. مخاطب جان می‌شه خسته نشی؟ می‌شه قضاوت نکنی در موردم؟ می‌شه منو دوست داشته باشی؟ می‌شه بهم بگی نگران نباش همه چی درست می‌شه؟ می‌شه اشتباهامو بهم یادآوری نکنی؟ می‌شه یه سری چیزایی که خودم می‌دونم رو صد باره بهم نگی؟ می‌شه بهم دستور ندی؟ می‌شه واقعاً دوستم داشته باشی؟ با همه‌ی بدیام..؟ مخاطب جان موقع حرف زدن باهات هایپر می‌شم٬ نمی‌فهمم چی می‌گم اگه گفتم بهت من خوبم تو بد٬ از خریتم بود. من فهمیدم ناراحت شدی٬ معذرت‌خواهی هم که کردم. می‌شه انقدر جرات داشته باشم که بهت پی‌ام بدم و بگم غلط کردم! بیا و این دفعه زودتر پی‌ام بده٬ عصر پی‌ام بده که بعد یه ذره حرف زدن نگی خستته و می‌ری که بخوابی مومن. بعد من بگم مخاطب جان از خودت بگو٬‌ این تابستون چی‌کار کردی؟ گرما اذیت نکرد؟ بیماری اذیت نکرد؟ خانواده خوبن؟ سر کار می‌رفتی؟ تو هم خسته شدی؟ تو هم دلت تنگ می‌شه؟ ناامیدت کردم؟ بددهن ام؟ بی‌ادبم؟ آی نو. من اون د وان نیستم. اون روزه که از نیکو صفت برمی‌گشتیم با ف و الف و من می‌گفتم آخه اون‌جا رو ول می‌کنه بیاد فنی؟ آخه؟ مخاطب جان الان که اینا رو دارم می‌نویسم خیلی ترسیده‌م. می‌ترسم. می‌ترسم از این‌که تمام چیزایی که توی ذهنم می‌ساختم واقعی بشه و اون موقع چی‌کار کنم؟ می‌تونم از پسش بربیام؟ البته که نمی‌تونم من خیلی بچه و خنگ و لوسم. من که این همه همیشه شعار می‌دادم منطقی باشیم منطقی باشیم خودم چجوری می‌خوام منطقی پیش ببرمش؟ وای که چقدر شعار دادن راحت‌تره. مخاطب‌جان یو هو نو آیدیا چقدر داره سخت می‌گذره این روزهای تابستون. دارم افسردگیو توی وجودم حس می‌کنم و هم‌چنین فکر می‌کنم این حس غم و افسردگی‌ای که توی وجودم نشسته٬ این پوسته‌ای دور خودم درست کردم به این راحتیا دیگه از بین نمی‌ره. چقدر دلم می‌خواست یه چیزی شبیه امید توی دلم داشتم لااقل. یه امید٬ یه هدف٬ یه آرزو یا هر چی... مخاطب جان دلمان تنگ شده بی‌شک هر چند همیشه شعار می‌دادم من از اون نوع دل‌تنگ بشو نیستم ولی خب گاهی وقتا آدم دلش تنگ می‌شه. خیلی غر زدم؟ می‌دونی که آدم غرغرویی‌ام. کن وی بی بست فرندز؟ :) حالم عجیبه امشب. دلم می‌خواد حرف بزنم برات و گوش کنی و هیچی نگی و برام حرف بزنی و گوش کنم و حظ کنم و هیچی نگم. کن آی هاگ یو حداقل؟ و من خیلی می‌ترسم. اگه الف کار خودشو بکنه چی؟ همیشه گند می‌زنه٬ همیشه آبرو می‌بره. اگه شک داشته باشم چی؟ اگه شک کنی چی؟ اگه به جایی نرسه چی؟ اگه شک کنم چی؟ مخاطب جان ببخشید سرتو درد می‌آرم با حرفایی که قراره هیچ وقت نشنوی. :) قربان شما. :)

دوشنبه ۱۹ مرداد دوباره ^^

سه شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۳:۱۹ ق.ظ

فحشیه که نثار شما دوستانی می‌شه که از این به بعد پی‌ام می‌دید و گروه‌ها و چتارو بالا می‌آرید. عوضیا بذارید اون کانورسیشن بالا بمونه خب. ^_^

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست.

دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۰۹ ب.ظ
فردا صبح تهران از خواب بیدار بشم٬ برم دانشگاه٬ اولین کسی که توی دانشگاه می‌بینم تو باشی و بهت بگم: «قد و بالای تو رعنا رو برم :)».

:-رویا

چهرازی - ۱۴

شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۰۵ ق.ظ

دل‌مون تنگه. تو بیا. مگه نگفتی سر می‌زنی؟ تابستون کش می‌آد تا می‌تونه. خیلی تنگه. با این‌که حتا پاییزم نیست. من دیوونه‌م؛ درست! اما من نکردم. نفهمیدم چی شد به‌خدا. خیلی فکر می‌کنیم مگه ما چی‌کار کردیم که می‌گن دیوونه‌س. قیافه‌مون شبیه پدرزن ونگوک شده: دستان زیر چانه، با کلاه، نگاه غم‌آلود. بیا گل‌خونه کن، ایام سرده وسط این‌همه تابستون قلب‌الاسد. یادمون رفته دی‌گه اون های‌وُهوی و نعره‌ی مستانه‌مون. چند وقتیه دی‌گه کسی دندونامون رُ ندیده. قدیما بیش‌از این اندیشه‌ی عشاق می‌کردی. چند وقتیه خسیس شدی. یه‌هو شدی. رفتی دی‌گه سر نزدی. انگار یادت ما رُ رفته باشه. ما اما هنوزم از یادت کم نکردیم. نباش خسیس، تو بیا. من دیوونه‌م؛ درست. ولی مگه تواَم دیوونه نبودی؟ مگه همیشه سر نمی‌زدی؟ ما هنوزم خیال‌مون جمعه، آخه قرارمون همینه. می‌زنه بارونا عاقبت. نگرانی این‌همه نیم‌روز ِ تفته می‌گذره. امید داریم. گیریم ته دل‌مون گاهی یه‌ذره هول می‌کنیم: نکنه به‌عمرمون قد نده. هی می‌خوایم بگیم: بابا نکن هدر، تو بیا. آخرش که می‌آی، حتا روزی که ما دی‌گه نباشیم. خب حالا زودتر بیا. نگا، به‌خدا شاید دی‌گه هرگز چیزی نسرودیما. دیروقتیه نشستیم منتظر اومدن‌ات. بیم است کو یه‌هو دی‌گه برنخیزد از رخوت بدن. بیا او را صدا بزن. واسه ما زشته این‌همه لابه‌التماس. جلو دیوونه‌ها کلی پُز دادیم. گفتیم می‌آی. زمین نمی‌ندازی‌مون. دیروقتیه موندیم روو زمین. کجا پیدات کنیم؟ یه‌بارم تو بیا، بی‌که ما بگردیم. جان ما ممکنه درفزاید، اما از حسن شما کم نمی‌شه. باشه، بگو من دیوونه‌م. اصن کی خواست عادی باشه؟ هیچ‌وقت. حیفه آخه این‌همه دور. کی گفته دور؟ تنگه دل‌مون. تو بیا. چشم‌مون چند وقتیه به دره؛ اگه بدونی.


کپی شده از این‌جا.

شک کرده‌م به دوستیای دبیرستان. به این فکر می‌کنم که اگه توی دانشگاه باهاشون هم‌کلاسی بودم هم به عنوان دوست انتخابشون می‌کردم؟ بعضیاشون قطعاً نه٬ بعضیاشون آره و با بقیه هم اوکی بودم ولی دوست صمیمی نه. خیلی روی اعصابمن تازگیا (البته می‌شه گفت رو اعصابمه٬ چون بیشتر به خاطر اونه.). شک کرده‌م به دوستیای دبیرستان. به این‌که صرفاً ما به خاطر این‌که مجبور بودیم توی یه کلاس باشیم با هم دوست شدیم و ویژگی مشترک دیگه‌ای نداشتیم. و اگر خارج از محیط مدرسه٬ توی دانشگاه٬ کلاس٬ استخر یا هر جای دیگه‌ای می‌دیدمشون ازش بدم می‌اومد چه برسه که باهاش دوست باشم.

تحمل حرف زدنش توی گروه و این‌که نمی‌تونم بهش بگم خفه شو یا آدم شو و نمی‌تونم لیو هم بدم سخته.

دلم می‌خواد هر چه سریع‌تر تابستون تموم بشه٬ پاشیم بریم تهران برای خودمون زندگی کنیم. این محدودیتا دست از سرمون برداره. دلم عجیب تنگه واسه تهران. من همه‌ی اون روزایی که تهرانم رو می‌خوام. با این که اکثراً روزای اونجا هم عادی می‌گذرن ولی من تک‌تک روزاشون رو دوست دارم حتی روزایی که زود از دانشگاه میام و می‌پرم روی تخت و می‌خوابم تا از غصه نمیرم.

من از این شهر لعنتی متنفرم.